سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

عطر ریحان
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

امروز جمعه هفتم خرداده...ساعت گوشیمو گذاشتم رو 30/2 بامداد تا برای نماز صبح بریم حرم...
خیلی خسته ام....خیلی خوابم میاد
ولی به سختی از خواب بیدار میشم برای رفتن به حرم....بیرون از هتل چرخایی منتظر واستادن تا آدم حمل کنن تا حرم!! اکثرا کسایی که این چرخا رو هل میدن پسرای نوجوون یا جوون لاجونی هستن که از شدت فقر مجبور به این کار شدن...! منم از خدا خواسته میرم به یکیشون میگم مارو تا حرم ببر... 1000 تومن میگیره و پنج نفری سوارش میشیم...
چقدر میچسبه یکی آدمو راه ببره!!  کلی خندیدیم....ولی دلم سوخت براش چون بنده خدا آخرای راه زبونش از شدت هنو هن آویزون شده بود....
نماز رو تو صحن حرم میخونم...بعدشم میرم داخل حرم زیارت...چقدر میچسبه..چقدر روح آدمو تلطیف میکنه...هربار که میرم تو و چشمم به ضریح میفته دلم هری میریزه،از شکوه و عظمتش زبونم قفل میشه و تنها کاری که ازم برمیاد گریه ست اونم با صدای بلند!
با ادب می ایستم و زیارت نامه حضرت رو میخونم با آداب خاص خودش...
بعدش میام بیرون با دو تا از بچه ها میشینیم رو بروی ایوون طلا....محو اینهمه هیبت میشم...فقط دلم میخواد نگاش کنم تا آروم شم...یک آن دلم یاد غربت حضرت میفته...بعد از شهادت یار باوفاش چقدر غریب شد...قلبم میخواد از سینه بزنه بیرون...دلم خیلی گرفته...یاد روضه آتیش زدن در خونه حضرت و بستن دست امیرالمومنین و جریان فدک میفتم....تازه چند روزه ایام فاطمیه تموم شده...
یاد جریان درد آور سقیفه میفتم و اشک دیگه امونم نمیده...از این همه نامردی و ظلم به آل محمد (ص)،از اینهمه مظلومیت دلم میخواد داد بزنم....از کوفیان حالم بهم میخوره....انگار اصلا از همون موقع تا الان نفرین شده ان...انگار هیچوقت زندگیاشون سروسامون نمیگیره....
نجف خیلی شهر دلگیریه...غربت رو هنوزم که هنوزه به چشم میبینی....شهری که اکثرا(مخصوصا اطراف حرم) سنی ساکنه...وقتی تو حرم میری اکثر زوار ایرانی هستن...
وقتی این هیبت و عظمت رو میبینم و یاد اینهمه مظلومیت میفتم مغزم ارور میده....آقا هنوزم غریبه.............
فقط نگاش میکنمو گریه میکنم....اصلا نمیتونم حرف بزنم....
سه تایی شروع میکنیم دعای ندبه بخونیم...آخه اینجا از دعای ندبه هم خبری نیست...اینم یکی دیگه از نشانه های غربت....!!!
بعد از دعا نماز زیارت امیرالمومنین(ع) رو میخونم.....واااای که چقدر کیف میده تو حرمش نماز مخصوص خودشو بخونی.....با هیچ توصیفی نمیشه شیرینی این لحظه رو بیان کرد...

بعد از نماز و تسبیحات حضرت زهرا یه صدای دلنشینی به گوشم میخوره..برمیگردم میبینم سه تا خانم جوان و زیبارو و خوش صدای عرب زبان نشستن و دارن یه چیزی زمزمه میکنن......انگار شعره از نوع مرثیه ....توجهم جلبشون میشه و میرم کنارشون میشینم...
یه کتاب دستشونه از رو اون میخونن ولی چیزایی که میخونن حفظن ...یه جور مثل کتاب دعاشون میمونه...با اینکه متوجه نمیشم چی میخونن ولی بعضی قسمتاش که میرسه از رو حرکاتشون و بعضی لغات آشنا متوجه میشم...میزنن به سرشون و یا روی پاشون...همون بیت رو تکرار میکنن...دقت که میکنم میبینم جریان آتش زدن خونه حضرت زهرا(س) و شهادت اون حضرته....بعد از اون میرسه به واقعه کربلا،شهادت حضرت قاسم،شهادت حضرت علی اکبر و در نهایت..........
اشک تو چشام جمع میشه،چقدر خالصانه عزاداری میکنن......خوش به سعادتشون...
بعد از اتمام مرثیه خوانیشون ازشون میپرسم اهل کجان؟ و اونا جواب میدن کویت!!!
چقدر مهربونن..چقدر آرامش دارن....
ازشون خواهش میکنم دوباره از اول بخونن.....با کمال میل میپذیرن...
از اینجا شروع میشه :
صلواتوا صلواتوا صلواتو صلواتوا...صلوات صلوات علی محمد.....صلوات صلوات آل محمد.......
یا الهی و مجیری..........
درسته،این همون لحن آشنای ملاباسم کربلائی هستش.........چقدر این آهنگ دلنشین و دوست داشتنیه....ولی فقط دو سه بیت اولش مثل اونه باقیش مرثیه ست.......


[ پنج شنبه 89/8/20 ] [ 12:6 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

حدود 10 دقیقه ای تا هتل راهه،باید از یه خیابون خاکی با پر از پستی و بلندی رد بشیم تا به هتل برسیم...چقدر بدبو و کثیفه...آفتاب داغ اینجا واقعا آزار دهنده ست...تو مسیر که داریم میریم یه عده آدمای درب و داغون بساط میوه فروشی رو زمین پهن کردن!
به زحمت خودمونو تا هتل میرسونیم و حدود 10 دقیقه ای تو لابی میشینیم تا وضعیت اتاقا معلوم شه..
باید سریعا جابه جا بشیم  و یه غسل زیارت کنیم تا به نماز مغرب حرم برسیم...همه باید ساعت 5/5پایین تو لابی باشیم...

اولین زیارت
از سه تا ایستگاه تفتیش میگذریم تا به حرم میرسیم(تو تفتیششون فوق العاده سخت گیری میکنن،حتی چادر نمازمونم کامل باز میکنن!!! پدرمونو درآوردن!)
نجف

همه جلوی درب می ایستیم...از این زاویه خوب گنبد مشخص نیست...
شروع میکنیم دعای استغاثه امام زمان رو میخونیم...(آخه از روز اول سفر رسم بر این شد..چون معتقد بودیم سفر عتبات رو امام زمان(عج) برامون جور کرده...و خب دعای استغاثه امام زمان به شدت سریع و به بهترین شکل تو شرایط خاص جواب میده)
بعد از دعای استغاثه دیگه دل تو دلم نیست...اشکام دیگه بی اختیار میاد،دلم داره میترکه....باورم نمیشه کجا هستم....همه یه جور دیگه شدن...خب گروه همه جوونن بنظرم یه عنایت خاص باید بهمون شده باشه که با کاروانای دیگه فرق داره...
با مداح کاروان شروع میکنیم اذن دخول بخونیم...
اینجا فقط اشکه که حرف میزنه...اینجا حرم عشقیست که سالها بی صبرانه منتظر دیدنش بودم...
اینجا تمام دارایی من محبت توست...همه هستی و زندگی من دیدن توست...
اینجا دیگه محرم و نامحرم نمیشناسم که آروم گریه کنم...خویشتن داری بلد نیستم که فریاد نزنم...اینجا جز عشق چیز دیگه نمیدونم...
چشمامو میبندمو آروم قدم برمیدارم...میترسم از ابهتش سنگ کوب کنم و شیرینی دیدار رو نچشم..می ایستم سرم رو بالا میارم...توکل بر خدا چشمامو باز میکنم...
تمام قد میخکوب عظمت امیر المومنین(ع) میشم...این عظمت وصف نکردنیه.....
دارن اذان میگن،باید سریع خودمونو به نماز برسونیم ولی تفتیش بانوان خیلی شلوغه....خدایا خودت کمک کن...کفشا رو باید میدادم کفشداری ولی صف کفشداری قیامت بود برای اینکه به نماز برسم کفشامو گذاشتم تو کیفم،فکر میکردم اینجا هم مثل حرم امام رضا(ع)ست که کفشامونو با خودمون ببریم تو! خانوم عرب هیکلی وقتی کفش رو تو کیفم دید در آوردش و به طرز باور نکردنیه پرتش کرد اونطرفتر !
ولی مهم نیست باید به نماز برسم...امام جماعت رکعت آخر نماز مغربه....
بعد از نماز خودمو به داخل حرم میرسونم...یه عطر خیلی آشنا...یه فضای آشنا تر...از کنار نرده ای که برای ورود گذاشتن میرم تو،به آستانه در که میرسم سرمو میارم بالا،وااااااای...........هیچ وقت باور نمیکردم این لحظه رو ببینم...چشمم به ضریح میخوره...ناخواسته از این همه عظمت به هق هق میفتم...فقط دلم میخواد نگاش کنم...به سختی نزدیک ضریح میشم ...میچسبم به ضریح...نمیشه وصف کرد چه شیرینه این بغل کردن...سرمو میذارم رو ضریح،نمیدونم این چشمه اشک از کجا بین دوتا پلکام میجوشه میاد بیرون..!!!
زبونم بند اومده...من که این همه حرف آماده کرده بودم که رسیدم دم ضریح بهش بگم ولی حالا دیگه هیچی یادم نمیاد...!
شک ندارم بهترین و شیرین ترین لحظه زندگیم همون موقع بود که ضریح رو بغل کردم...
.
.
.
بعد از زیارت همه گروه جمع میشیم روبروی ایوون طلا...زیر لب زمزمه میکنم:
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد      ایوان نجف عجب صفایی دارد

ایوان طلا

یه روحانی ایرانی که فکر کنم ساکن نجف بود یه دفعه میاد وارد جمعمون میشه ...لبخند داره،انگار یه جورایی هم متعجب و هم خوشحاله که این گروه جوون ایرانی رو اینجا میبینه...شروع میکنه به صحبت راجع به شخصیت هایی که تو صحن بارگاه امیرالمومنین(ع)دفن هستن...از شیخ عباس قمی و مقدس اردبیلی برامون میگه،و...

زیارت دوره
امروز پنجشنبه ششم خرداد 89...ساعت حدود 9 صبحه..داریم میریم زیارت دوره(قبرستان وادی الاسلام،و اماکن متبرکه دیگه...)
از هتلمون تا قبرستان یه یه ربعی راهه...اینجا همون جاییه که ارواح مومن بعد از مرگ رو اینجا سپری میکنن..
وادی الاسلام

من تاحالا نمیدونستم حضرت هود و صالح مقبره دارن اونم تو نجف!

هود و صالح

هود و صالح

یه جایی نزدیک قبرستان هست که امام صادق (ع) وامام زمان (عج)هستش...خیلی ساختمون خراب و قدیمی ای داره..

مقام امام صادق(ع)

مقام امام زمان
بعد از نماز مقام امام زمان(عج)همه می ایستیم دعای استغاثه به امام زمان رو میخونیم...جالبه که رو دیوارش این دعا نصبه...مداح شروع میکنه به درد و دل با امام زمان....بدجوری از همه اشک میگیره....
واقعا همه حال عجیبی پیدا کردن...خیلی جمع نورانی شده.....

مقام امام زمان
.
.
.
خیلی خسته ام،تو این سه روز یه خواب درست نداشتم....ولی امروزمون خیلی فشرده ست وقت استراحت اصلا نیست چون باید بریم سریع ناهار بخوریم بعدشم بریم مسجد کوفه....

مسجد کوفه
نیم ساعت از هتلمون تا مسجد کوفه با اتوبوس راهه...
اول به زیارت میثم تمار میریم...چقدر باید ولایت پذیر باشی که نخلی رو که قراره باهاش تو رو دار بزنن هر روز آب بدی...

میثم تمار

بعد هم به خانه حضرت علی(ع)...

خانه امیر المومنین(ع)

در کنار خانه امیر المومنین(ع)عمارت بزرگیه که جز دیوارهای خراب ازش چیزی باقی نمونده..تنها مناره های بلندش نشون میده که یه روزی اینجا جاه و جلالی بوده...اینجا همون دارالعماره شهر کوفه ست...اینجا همون جاییه که بخاطر خیانت کوفیان حضرت مسلم رو دستگیر کردن و از بالای اون به پایین انداختن و به شهادت رسوندن...
راهی مسجد کوفه میشیم..در فضیلت مسجد کوفه آورده اند که اینجا خانه حضرت آدم،ادریس،نوح،مصلای ابراهیم،خضر،امام علی(ع)و هزار پیامبر و هزار وصی بوده است...و یک رکعت نماز در آن معادل هزار رکعت نماز است...
این مسجد مقام های زیادی داره که زائرین خودشونو موظف میدونن تا آداب هر کدوم رو بجا بیارن...
مقام ابراهیم،مقام خضر،دکة القضاء(محل قضاوت حضرت علی(ع))،بیت الطشت(مکان یکی از معجزات حضرت علی(ع))،دکة المعراج،مقام حضرت آدم(جاییکه توبه آدم پذیرفته شد)،مقام جبرئیل،مقام امام سجاد(ع)،مقام حضرت نوح،مقام امام صادق(ع)...
بعدش میریم محراب امیرالمومنین(ع)،جاییکه حضرت رو هنگام سجده به شهادت رسوندن..حال خرابی دارم،وقتی یادم میاد که مسجد کوفه ام گر میگیرم...بدم میاد از کوفیان....
مداح کاروان روضه میخونه...بعدشم همگی مناجات حضرت امیر(ع) رو میخونیم...

برای نماز مغرب و عشا میریم داخل مسجد کوفه...اینجا هم مثل مسجد الحرام جاییه که نماز کامل خونده میشه...یه جورایی آدم حس میکنه تو وطن خودشه..چقدر نماز اینجا بهم میچسبه....بعد از نماز میرم زیارت منبر مسجد کوفه که باید از داخل مکانی که نرده کشیدن رد بشیم و تک تک زیارت کنیم...

محراب مسجد کوفه

بعدش میرم زیارت قبر مختار ثقفی،هانی بن عروة،مسلم بن عقیل و خدیجه دختر امیر المومنین(ع)...

مختار ثقفی

مرقد مسلم بن عقیل و هانی بن عروة

ادامه دارد...


[ چهارشنبه 89/8/19 ] [ 2:30 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

از اتوبوس که پیدا میشم تابلوی پایانه مرزی مهران روبرومه...ساکامونو برمیداریمو وارد سالنی میشیم،به ترتیب شماره هایی که پشت جلد پاسپورتامون خورده می ایستیم و یکی یکی میریم جلو و پاسپورتامونو برای چک کردن به مامورای مرزبان نشون میدیم....اینجا آخرین لحظه هایی که تو کشور خودمونیم،مامور ایرانی خوش اخلاقه،مهر خروج از کشور رو میکوبه رو پاس یه لبخند میزنه و التماس دعا میگه... ولی معلوم نیست از این سالن که رد شدیم با چه کسایی مواجه بشیم...!

ورود به عراق

 بعد از اینکه مهر خروج از ایران زده شد وارد سالن دیگه ای میشیم ... اینجا نه عراق است و نه ایران ! بین دو مرز در دالان مرزی هستیم! تفاوت ساعت ما و عراقی ها باعث می شه ساعت 9 و نیم صبح تازه اول وقت عراقی ها باشه.  

حس عجیبی دارم... زیر پرچم عراقی هاییم، پرچمی که دوسش ندارم... بغض عجیبی گلومه فشار میده... اولین بار نیست که تنها سفر میکنم ولی یه جور دلهره دارم...به خودم میگم شاید دیگه برگشتی نباشه ...خودت رو از تعلقات رها کن...فقط برای او باش...

اینجا چه غوغایییه!  همه رو داخل یه دالان دیگه جمع کردن که به یک اتاق منتهی می شه اونجا هم تشریفات خاص خودش رو داره،مخصوصا اینکه گروه همه دانشجو هستن و حساسیت رو ما زیاده...چقدر مامورای عراقی نسبت به دخترای ایرانی هیز و چشم ناپاک هستن...نگاهاشون آزار دهنده ست....تقریبا همه عینک دودی به چشمامونه تا از شر نگاهاشون خلاص شیم...  بعد از کلی معطلی مهر ورود به کشور عراق خورده میشه...

تقریبا بعد از سه ساعت معطلی سوار اتوبوس می شیم و به سمت نجف حرکت می کنیم. ساعت 11:40 دقیقه به وقت عراقه...تو اتوبوسی که کولر نداره.. دمای هوای بیرون 48 درجه سانتیگراد...آفتاب داغی رو صورتامون میخوره...مجبوریم پرده هارو بکشیم.... جالبه ! پرده هاش مثل پتو میمونه!!  یه پرده طوسی رنگ کلفت که قلب آدم میگیره...چاره ای نیست،به خاطر آفتاب مجبوریم تحملش کنیم...

یه کم که جلو میریم منتظرمیمونیم تا بقیه ی کاروان ها برسن و اسکورت شیم

بالاخره با اومدن 3 اتوبوس دیگه حرکت می کنیم...

چند دقیقه ای می گذره که یدفعه می بینم وانت GMS آمریکایی با آژیر روشن خلاف جهت اتوبان داره به ما نزدیک می شه...توجه همه رو جلب میکنه...رئیس کاروان سریع اشاره میکنه پرده هارو کنار بزنین....مثل اینکه باید داخل اتوبوس معلوم باشه...اینکه تو اتوبان خلاف جهت میان میخوان بگن که ما قدرت داریم خلاف قوانین عمل کنیم...

بین راه چند بار توقف میکنیم مامورها میان جلوی در اتوبوس داخل رو دید میزنن و میرن...هر بار هم باید پرده ها رو کنار بزنیم...واقعا گرما غیر قابل تحمله...بیچاره آقایون که ته اتوبوس نشستن،چی میکشن!

شهرک کوچکی در مسیر دیده می شه که نخلهاش خشک وبیابونش بی آب و علفه. جاده های خراب و خیابونای خاکی با گرمای شدید. فقر وبدبختی بیداد میکنه.بچه های پابرهنه که روی خاک میدون!

کاروانها برای نماز مقابل یه کمپ نگه داشتن ..نماز  رو تو سالن بزرگی که موکت شده میخونیم... نهارمان رو تو اتوبوس بهمون میدن ! کنسروهای  ایرانی انصافا خوشمزه ی چی کا! به اضافه نونای محلی عراق...نونای بیضی شکل تپل!

بعدش راننده با سرعت به سمت شهر نجف ماشین رو هدایت میکنه..همه از فرط خستگی خوابشون میبره....منم حدود نیم ساعتی استراحت میکنم...بعدش کتاب سرزمین آرزوها رو باز میکنم و میخونم ....میخوام قبل از رسیدن به نجف راجع به تمام جزئیاتش پیش زمینه داشته باشم....

نجف

ساعت 4 عصر به وقت عراقه...نزدیک نجفیم...مداح کاروان شروع به مداحی میکنه و همه سینه میزنیم....اشک از چشمای همه سرازیره،لحظه های دوست داشتنی ایه. یعنی داریم به شهری نزدیک میشیم که بزرگ مرد عالم،اونجا رو متبرک کرده...

حال وهوای نجف از دور احساس میشه..

حدود  1200 کلیومتری راه آمدیم.در ورودی شهر نجف برای گرفتن هتل دقایقی کاروان می ایسته.مداح کاروان شروع میکنه به خوندن دعای مخصوص ورود به دروازه شهر نجف و همه دسته جمعی زمزمه میکنن...همه بی صبرانه منتظرن از دور گنبدو گلدسته ای ببینن...یاد مشهد میفتم.....از کیلومترها فاصله تا حرم گنبد طلایی امام رضا به راحتی معلومه...

گوشی ام پی فورم تو گوشمه و دارم مداحی گوش میدم...باورم نمیشه واقعا دارم لحظه ها رو با تمام وجودم حس میکنم...

بالاخره در یک لحظه و فقط از یک زاویه ای خاص گنبد طلای امیر المومنین(ع) خودنمایی کرد... السلام علیک یا امیرالمومنین یا علی ابن ابیطالب(ع).....دلم میلرزه،همه دارن گریه میکنن...

نجف

بارگاه حضرت دیگه معلوم نیست،برخلاف تصورم مثل بارگاه امام رضا نیست که واضح از دور معلوم باشه...چند دقیقه که گذشت اتوبوس نگه داشت.....رسیدیم نزدیک هتل،باید پیاده شیم...ساعت 4:30 عصره...

ادامه دارد...


[ پنج شنبه 89/7/22 ] [ 11:7 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

فرداش حدود ساعت 11زنگ درو زدن...باورم نمیشد،پستچی گذرنامه م رو آورده بود..وای خدا جونم...نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم !یعنی دوروز فقط مراحل پاس من طول کشیده بود!سریع زنگ زدم و با مسئولش یه جا قرار گذاشتم پاس و پول رو براش ببرم..تا قبل از ظهر به دستش رسوندم..خدارو شکر.............

تو این یه هفته باقی مونده تا سفر دوبار رفتم امامزاده صالح متوسل شدم که تا روز سفر اتفاقی نیفته و همه چی خوب پیش بره...روز قبل از سفر تاظهر دانشگاه بودم .دانشگاه حال و هوای عجیبی داشت همه تا میفهمیدن قراره بریم عتبات اشک تو چشماشون جمع میشد و کلی التماس دعا میگفتن...

بعد ازدانشگاه رفتم شاه عبدالعظیم زیارت...همش میگفتم یعنی من حرم آقامو میبینم؟؟؟؟!از همونجا یه کتاب دعا مخصوص زائرین عتبات خریدم ..

هیچ کاری نکرده بودم...نه وسایلم جمع و جور بود نه خودم آماده بودم...تازه با این کمی وقت مجبور بودم به دوستان و اقوام نزدیک زنگ بزنم و طلب حلالیت کنم و خداحافظی کنم!!!!تا ساعت 2نیمه شب بیدار بودم و وسایلامو جمع و جور میکردم...بالاخره هول هولکی ساکمو بستم.اومدم بخوابم ولی مگه خوابم میبرد...کلی استرس داشتم که همه چی خوب پیش بره...

ساعت 9قرار بود حرکت باشه...وقتی بیدار شدم سکوت همه جارو فراگرفته بود .برای اولین بار بود که برای یک سفر زیارتی برون مرزی آماده شدم.از زیر آب و قرآن رد شدم تا کلام نور محافظم و بدرقه راهم باشه...

ساعت 8از خونه حرکت کردیم...قرار ترمینال آزادی،کنار مسجد،جایگاه زائرین عتبات بود.کلی استرس داشتم که نکنه از اتوبوس جا بمونم....تو ترافیک که گیر کرده بودیم همش نذر و نیاز میکردم راه زودتر بازشه...وقتی رسیدیم ساعت 8:40بود.اسم کاروان رو نمیدونستم.بالاخره چند نفر از بچه ها رو پیدا کردم.همه به سمت اتوبوسمون رفتیم...یه اتوبوس آبی رنگ...همه واستادن تا رئیس کاروان اسامی رو بخونه و شماره صندلی ها رو اعلام کنه.بالاخره همه سوار اتوبوس شدن،حدود یک ساعت طول کشید که از ترمینال راه بیفتیم..

ثانیه ها چقدر دیر می گذرند پس کی می ریم ؟

بالاخره ساعت 10بود راه افتادیم...اطراف اتوبوس پر بود از چشمایی که توش اشک و التماس دعا موج میزد...اینهمه دل داشت باهامون راهی کربلا میشد......خدایا هرکی آرزوی کربلا داره قسمتش کن زائرش بشه..

بالاخره ترمینال رو به مقصدشهر مهران ترک کردیم........  

طبق معمول همیشه،سریع با همه جوش خوردم،البته از قبل تو دانشگاه میشناختمشون ولی آشنایی نزدیک نداشتم. اونا 3 نفر بودن که با من 4 تا میشدن....کلی با هم رفیق شدیم...الانم جز با وفا ترین و بهترین دوستامن..خاصیت سفر کربلاست دیگه........
مدیرکاروان به محضی که راه افتادیم از فرصت استفاده کردو از نحوه سفر و جزئیاتش توضیحاتی داد :
*اینکه اطراف مرز عکس برداری و فیلم برداری ممنوعه...مخصوصا از نیروهای آمریکایی...

*اینکه نیروهای آمریکایی رو دیدید حتی اگه پاچتونم گرفتن به روی خودتون نیارید و دری بری بارشون نکنید...به عبارتی سوژه دستشون ندید که بیچاره میشیم...

*اینکه هتلهای عراق مثل مهمونسراهای ناصر خسروی خودمونه بلکه هم بدتر....!!!
و خلاصه از این جور حرفا...

به سمت ساوه در حرکت بودیم...قرار بود ناهارو همدان بخوریم راننده هم بدون وقفه حرکت میکرد چون قرار بود شب زودتر به مهران برسیم،چون هر اتوبوسی که زودتر به مهران برسه جلوی صفه و صبح زودتر ردش میکنن...

ساعت12بود...همه اتوبوس در حد انفجار بودن!!!

 کلی امیدوار بودیم واسه اذان نگه میداره ولی انگار شهر خاصی مد نظر راننده بود،اذان رو گفتن ولی نگه نداشت...

ساعت حدود1:30بود که تو حوالی همدان کنار یه مسجد توقف کرد...نماز ظهر و عصر رو با کلی تاخیر خوندیمو سریع راه افتادیم....

ساعت 3تو شهرهمدان برای ناهار جلوی یه غذاخوری که همه اتوبوسای زوار عتبات اونجا نگه میدارن،نگه داشت...

بعد از ناهار که سوار اتوبوس شدیم کم کم سکوت برقرار شد...همه اتوبوس در حال استراحت بودن....ولی من دلم نمیومد بخوابم،حس شیرینی همراه با دلهره داشتم که اجازه نمیداد پلک رو هم بذارم.دوست داشتم از تمام لحظات استفاده کنم... کتاب سرزمین آرزوها که از حرم عبدالعظیم خریده بودم میخوندم...گاهی هم روضه گوش میدادم آخه همه روضه ها و سینه زنیهای جدید رو ریخته بودم تو ام پی فورم..
اینجا بود که درود فرستادم به روان پاک مخترع ام پی فور...!!!

سکوت اتوبوس و حال بارانی من بهترین بستر برای گوش دادن نوحه بود...

.

منظره ها و گه گاه تابلوهای جاده ها رو نگاه میکنم...

حدود ساعت 6 عصره و ما حوالی کرمانشاهیم....چه عظمتی داره کوه بیستون...تا حالا غرب کشور سفر نکرده بودم...چه مناظر بکرو فوق العاده ای داره..... جاده باریک و پیچ در پیچ کرمانشاه باپستی وبلندیهای فراوان واقعا دل انگیزه..

مداح کاروان شروع میکنه برای اولین بار خوندن.....روضه میخونه...دل همه مثل غروبی که پیش رو داریم گرفته...بغضای تو گلو آماده ست تا یه تلنگر بخوره بترکه.....

کم کم خورشید داره غروب میکنه..به شهر ایلام نزدیک شدیم...برای تجدید وضو و نماز پیاده میشیم...نمیدونم چه شهریه ولی خیلی خلوت و آرومه...قشنگ تر از همه اینه که قرص ماه امشب تقریبا کامله...

مهران

ساعت حدود 9 شبه و ما رسیدیم مهران...غربی ترین نقطه کشور،مرز ایران و عراق...

آسمون مهران چقدر صافه...چقدر با آسمون تهران فرق داره...ستاره های بیشتری داره،هوا خیلی خنک تره...

اتوبوس نگه داشته رئیس کاروان بره نوبت بگیره...به لطف خدا و عنایت ارباب تقریبا خوب رسیدیم، اتوبوس ما نوبت نوزدهم اعزام به مرزه..

.

هدایت شدیم به سمت محل اسکان که از قبل مشخص شده بود...یه مهمانسرای ساده بود...دوتا اتاق داشت با یک حیاط ..اتاق دست راست آقایون و اتاق دست چپ خانما...شام هم همونجا رئیس کاروان بهمون داد...

چند تا پتو و تعدادی بالش بود...مجبور بودیم همه دوستانه بخوابیم،جا و امکانات کم بود...خوب سختیهای سفره دیگه ولی به عشق کربلا تحملش راحت میشه..

.

ساعت یازدهه و همه خوابیدن ولی من خوابم نمیبره...حیف این لحظه های قشنگ که به خواب سپری بشه...بازم ام پی فورم به داد تنهاییم رسید...بهترین یار باوفای سفر عاشقانه من...

.

حدود یک ساعتی خوابیدم تا برای نماز صبح بیدار شدم..بعد از نماز دیگه خوابم نبرد،سخنرانیهای استاد پناهیان رو گوش کردم..بعدشم با سه تا از بچه ها نشستیم گپ زدن...آخرشم همه رو زاورا کردیم!!!!

ساعت 6 برای صبحانه آماده شدیم،یه سفره انداختن و صبحانه هرکس رو تو بسته بندی دادن...

بعد از صبحانه کم کم جمع و جور کردیمو ومنتظر بودیم صدامون کنن راه بیفتیم...گفته بودن 8 صبح حرکته...

یک صبح متفاوت

ساعت هشت و نیمه.. به سمت اتوبوسمون حرکت میکنیم...

یک صبح متفاوت....زیر آسمونی که قشنگ تر از همه جاست...بچه ها همه یه غربت و بغض عجیبی دارن...هیچکس حرف نمیزنه...همه تو حال خودشونن...لحظه هایی که هیچکدوم تصورشم نمیکردیم...لحظات دارن سپری میشن برای عبور از کشور...

                               دلهره عجیبی آزارم میده...مامور انتظامی میاد تو اتوبوس و پاسپورت ها رو یکی یکی چک میکنه، بعدشم همه با صدای صلوات به سمت پایانه مهران رهسپار میشیم..فاصله زیادی تا مرز نیست..

منم دارم روضه گوش میدم...تا به خودم میام رئیس کاروان میگه پیاده شید..

درسته اینجا پایانه مرزی مهرانه...

ادامه دارد...


[ دوشنبه 89/7/19 ] [ 11:19 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستان

از امروز میخوام هر از گاهی قسمتی از خاطرات سفرم به عتبات رو اینجا ثبتش کنم.....

*******************************************

هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز بشه برم کربلا ...همیشه دعا میکردم و از خدا میخواستم ولی ته ته دلم میگفتم تورو چه به کربلا.....بیخود دلتو خوش نکن.....شاید هیچوقت تا آخر عمرتم نرفتی.....

لحظات تحویل سال 89بود و من داشتم با پخش مستقیم حرم امام رضا از اینترنت دعای توسل میخوندم..فقط چند ثانیه مونده بود سال تحویل شه... نمیدونم چی شد که لابلای آرزوهام وقتی داشتم ورقشون میزدم یه دفعه سفر کربلا افتاد تو سرم که از خدا بخوام....این اولین بار بود که حس کردم واقعا قلبا از خدا خواستم.........

روز 12اردیبهشت مقارن با روز استاد قرار بود تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه برنامه باشه...منو چندتا از رفقا تصمیم گرفتیم کلاسو بپیچونیم و بریم برنامه ...                                                             

ساعت جشن طوری بود که اکثر دانشجوها سر کلاساشون بودن.با شیطنت کلاسو پیچوندیمو رفتیم تو سالن نشستیم...خوب هرچی بود از سر کلاس رفتن بهتر بود!

آخر برنامه تقریبا بیشتر از نیمی از سالن خالی شده بود که مجری برنامه خیلی سریع اعلام کرد دانشگاه برنامه گذاشته دانشجوها رو ببره کربلا!

کربلا؟؟؟ همه فکر کردن مجری یه چیزی همینجوری گفته...مکه و مشهد برده بودن ولی تاحالا نشنیده بودیم دانشگاه ببره کربلا... 

یک آن برق از کله م پرید...باورم نمیشد...باسرعت از لای جمعیت بیرون سالن رد شدم به طبقه همکف که دفتر فرهنگی بود رفتم....بدون اینکه بخوام از خانواده بپرسم اسممو نوشتم...اولویت با کسایی بود که پاس داشتن بخاطر همین توی ستون پاسپرت از ترسم که آفسایدم نکنن زدم دارم ...!

اون روز اصلا تو حال خودم نبودم..یه جور خوشحال ولی تو بهت و حیرت ...باورم نمیشد..

دانشگاه فقط حدودا 32نفر میتونست ببره...از کل دانشگاه فقط حدود 100نفر اسم نوشتن چون دانشگاه ما اولین دانشگاهی بود که کربلا میبرد و اجازه تبلیغات رو برد و بنر نداشت...اکثر دانشجوها در جریان نبودن.دانشگاه دیر اقدام کرده بود بخاطر همین همه چیزش عجله ای بود.قرار بود سه هفته دیگه کاروان اعزام بشه و اینا یک هفته بعد از اسم نویسی پاس و پول رو میخواستن...پولش جور بود ولی پاس.... 

خدایا چیکار کنم؟؟؟؟ اگه بفهمن من پاس نداشتم نکنه اسممو حذف کنن...چطوری یه هفته ای پاسمو بگیرم !!

سپردم به پدرم بره سراغ کارام...خوب من هر روز تا ظهر که ساعت اداری تموم میشد دانشگاه بودم.پدرم رفت ولی قبول نکرده بودن،گفته بودن باید خودش بیاد...
هفته ای بود که پر از استرس بودم...هرروز مسئولش بهم زنگ میزد میگفت خانم فلانی پس پاسپرت چی شد...نیاری خط میخوره اسمت و من هربار یه بهونه میوردم!

تو این درگیری من،هرشب اخبار از بمب گذاریهای جدید عراق خبر میداد.موصل،بغداد و ..

حالا دیگه بابام بود که زیر بار نمیرفت....میگفت من راضی نیستم بری!!!                                                                                                                    بدبختی مارو میبینی!همین یه قلمو کم داشتیم!!اینو دیگه کجای دلم جا بدم..!!!                                                                                       خودم قید دانشگاهو زدم افتادم دنبال کار پاس...همش گریه میکردمو از خود آقا میخواستم هم پاسم یه جوری زود جور شه هم به دل بابام بندازه و راضیش کنه..کلی افسر مسئول گذرنامه رو خواهش و التماس کردم که تا دو سه روز آینده بده پست برام بیاره...                                                     

میدونستم که 3روز دیگه بی فایده ست چون اسامی رو تااون موقع دیگه ردمیکردن...ولی چیکار میتونستم کنم..معمولا حداقل یه هفته تا 10روز طول میکشه تا پست بیاره دم خونه اگه تو 3روز این کار انجام میشد باید خدا رو شکر میکردم..
تو این یه هفته همش نوحه هایی که راجع به کربلا بود گوش میکردمو گریه میکردم..
فردای روزی که رفته بودم واسه گذرنامه مسئول کاروان زنگ زد گفت«اگه تافرداظهر رسوندی به دستم که هیچی نرسوندی اسمت خط میخوره همه پاسشونو دادن فقط شما ندادی،باید عصر به دست آژانس برسونم.»

دیگه یقین کردم که اسم من از میون اسم زائرا افتاده...به خودم گفتم فکر کربلا رو باید از سرت بیاری بیرون...لیاقت نداشتی آقا بطلبه..چطوری میشد بعد از دو روز که تقاضای پاس کردم بیاد در خونه!!!

خدا میدونه تو این دوروز چقدر استغاثه کردم و از ارباب خواستم خودش ردیف کنه..

ادامه دارد...


[ چهارشنبه 89/7/14 ] [ 5:45 عصر ] [ ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من کیستم ؟ بر جا ز کاروان سبک بار آرزو، خاکستری به راه.... گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان، اندر شب سیاه....
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 13
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 111451