سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عطر ریحان
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

ابرو برداشتن و چشم کور شدن
احوالات این روزهایمان شده است...
مصلحت الهی چیست...
نمیدانیم!

پ.ن: اگر زحمتی نباشد برای پدرم یک حمد شِفاء بخوانید.


[ جمعه 92/1/30 ] [ 7:48 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

از بیش از 50 سال پیش درب خانه اش هرسال به روی عزاداران فاطمی باز بوده است..
اما امسال یک اتفاق به ظاهر ساده بستر نشینش کرد!
در این شبها برای بازگشت سلامتی پدرم دعا کنید.

پ.ن: بعد از سفر جهادی تا این اتفاق، فرصت چندانی نشد که از تجربه ها و شیرینی هایش بنویسم.انشااله سر فرصت خواهم نوشت.


[ شنبه 92/1/24 ] [ 10:46 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

8 سال پیایپی نوروزهایش را آنجا گذرانده بود،2 سالی میشد که نرفته بود،
و این یعنی دقیقا بعد از ازدواجمان..
از این بابت ناراحت بود.پارسال هم خیلی اصرار داشت که برود و من را هم ببرد،
از کم توفیقی یا شاید دلبستگی به دنیایم زیر بار نرفتم که اولین نوروزِ بعد از عروسی مان را در جایی بگذرانیم که شکلش با عیدهای دیگر عمرمان فرق میکند!
امسال دیگر تاب نیاورد!
2 ماهی میشد که ساز رفتن را کوک کرده بود و خودش را ملزم کرده بود به هر طریقی شده برود...
میگفت معنویت خون م کم شده!
البته که هرچه تعریف کند از لذت نوروزهایش در آنجا تا به چشم نبینم نمیفهمم.
اما من هم ناخواسته عاشق این سبک تحویل سال شدم...
تحویل سالی که شاید کنار هم نیستیم و 12 روز شاید روزی یکبار که نه، یک روز در میان هم نتوانیم یک دیگر را ببینیم!
دیشب راهی اش کردم.
گروه خانم ها انشاالله امشب عازم است و آنها آنجا منتظر هستند تا بهشان ملحق شویم.
امشب به شرط توفیق عازم هستم به قسمتی از سرزمینم که متاسفانه دیده نشده. ساکنینش هم کیش من هستند اما از کمترین امکانات یک زندگی معمول هم برخوردار نیستند.
میرویم تا شاید بتوانیم مرهمی شویم روی زخمهای عمیقشان..
میرویم تا به خودمان یاد بدهیم دنیای دیگران هم برایمان مهم باشد...

و من الله توفیق


[ پنج شنبه 91/12/24 ] [ 5:37 عصر ] [ ] [ نظرات () ]



اسفند پر است از دوست داشتنی ها،پر است از احساس خوب...
اصلا انگار دنیایش با بقیه ماهها فرق دارد.
اسفند همیشه برای همه دست پر بوده، همیشه یک زندگی دوباره،یک حس تازه، یک انتظار قشنگ و حتی فرصت کودکی کردن را به ارمغان آورده!
برای من اما اسفند رنگ و بوی خاص تر دارد!رنگ شروع یک فصل جدید از دفتر زندگی ام با یک دنیایی همرنگ خوشبختی و همسایه عشق..
اسفند برایم لذت با هم بودن و آرامش هم نفسی را یادآوری میکند.
باورت میشود
چشم روی هم گذاشتیم یکسال شد!
یکسال است که خودمان شده ایم مسئول همه مسئولیت های یک زندگی مشترک،
من شدم زن خانه و او شد مرد خانه..
انگار همین دیروز بود درگیر مراسم عروسی و مقدماتش بودیم،
و روزشماری میکردیم زیر یک سقف رفتنمان را .
حالا دیشب همسفرم به یاد یکسال پیش مرا با یک ابتکار قشنگ غافلگیر کرد!
بردم همان تالار عروسی مان،
همان جا که سال پیش همه بخاطر ما خودشان را محیا کرده بودند و آمدند تا شریک خوشحالیمان باشند.
شام هم همان شام عروسی!

خدایا شکرت بابت همه بدهکاری هایمان به خودت...

پ.ن: امروز اسفند سنگ تمامش را گذاشت...بالاخره به قول مادربزرگ ها چله پیرزن خودش را تکان داد و سپیدی را میهمان تهران کرد!
برای ما پایین شهری ها این برف اولین برفی بود که امسال قدم رنجه فرمود و نشست!

+ مادرِ پست قبل امروز آدم برفی هم درست کرد :)


[ پنج شنبه 91/12/17 ] [ 1:42 عصر ] [ ] [ نظرات () ]



اگر کسی بشناسدش و ارقام داخل شناسنامه اش را ببیند باور نمیکند سنش را ..
مادر همیشه برخلاف هم سن و سالهایش چند قدم جلوتر بوده، از همه جهت!

یادم می آید آن موقع ها کتابهای ادبیات من و خواهرم را هرشب مطالعه میکرد.تمام داستان ها ،شعر ها و مترادف های لغات را از بر بود و هنوز هم به یاد دارد! لغات و حروف انگلیسی را با کتاب دوم راهنمایی خواهرم یاد گرفت!
مادر همیشه علاقه به درس خواندن و  علم داشت...هنوز هم برایش حسرت است که چرا تا کلاس پنجم بیشتر درس نخوانده! 13 ساله بوده که شده زن خانه پدرم...
همیشه میگوید من حیف شدم! اگر درس خوانده بودم الان دکتری مهندسی یا شاید معلمی بودم.
مادر ادبیات خاص خودش را دارد...گاهی طوری شسته و رُفته و ادبی صحبت میکند که کسی نداند روی حداقل لیسانس برایش حساب باز میکند....از سر همین ادبیات حرف زدنش روی حرف زدن ما هم از بچگی سختگیری نشان داده و هنوز هم حتی جرئت به کار بردن لغات حشو و لغو را نداریم و اگر به زبان بیاوریم با ناراحتی لغت مناسبی را جایگزین میکند! و میگوید خودت را به قشنگ حرف زدن عادت بده! اصلا به دیدگاه من مادر بایستی دبیر ادبیات میشد!
مادر هرگز از ابراز محبت و بوسیدن دریغ نمیکند! کلمات محبت آمیزش فوق العاده لذت بخش و آرامش دهنده است...

اصلا مادر با همه هم سن سال های خودش و حتی جوانتر ها هم متفاوت است...
دختر بچه که بودم مینشست با ذوق برای عروسک های بند انگشتی من لباس های رنگارنگ با خورده پارچه هایش میدوخت...همیشه  همه به مادرم میگفتند چه بیکاری!چه حوصله ای داری!...
بعد هم مینشست با آن سن و سالش با من که حتی بچه آخر بودم خاله بازی میکرد تا کمبود همبازی احساس نکنم.

مادر عشقش است و گلهایش! قبل تر که باغچه ای بود و خانه ی وسیعی تمام حیاط و داخل خانه پر بود از گلهای مختلف...الان هم گوشه ای از حیاط آپارتمان و کل تراس خانه شان با گل پوشیده شده ...برایشان وقت میگذارد و بهشان حتی محبت کلامی هم میکند و دختر گلم و دختر قشنگم و ....خطابشان میکند! و کلی ناز و نوازش میکند برگهایشان را...
گاهی سر به سرش میگذارم و میگویم گلهایت را قدر دخترهایت دوست داری!
من بافتنی را از مادر یاد گرفتم و هنوز هم با همه دست درد هایش ذوق و سلیقه و حوصله اش برای بافتنی نیز وصف ناپذیر است..
مادر همیشه سعی در یادگرفتن آشپزی های جدید دارد....گاهی غذاهای مبتکرانه ای درست میکند که ما جوان ها که فکر میکنیم استاد این جور غذاها هستیم باید بیاییم و از او دستور بگیریم ...از نظر ما مادر گاهی یانگوم میشود!

مادر همیشه به روند تکنولوژی و یادگیری آن میل و رغبت نشان داده و از ما خواسته تا کار با خیلی از این ابزارها را که هم سن هایش هم گاهی حتی به قدر ضرورت بلد نیستند یادش دهیم...بعد هم کلی تمرین میکند تا یاد بگیرد!
اعتقادش این است وقتی همه کارها با تکنولوژی انجام میشود چرا من سربار بچه ها باشم و خودم بلد نباشم کارم را انجام دهم!؟
مثلا مادر چند سالیست که پیامک دادن را خوب بلد است و  گاهی با فرزندان و نوه ها و عروس و دامادش پیامکی حرف میزند...تمام مناسبت ها را به خاطر میسپارد که مثلا کدام نوه اش در کدام تاریخ ازدواج کرده و کدام نتیجه اش در کدام تاریخ به دنیا آمده تا سریع و قبل از هرکس دیگری تبریکاتش را ارسال کند!
یا مثلا از خیلی از ابزارهای راحت شدن خانه داری استفاده میکند در حالیکه جوانتر هایش بلد نیستند و حوصله اش را ندارند...
مادر به نگاه فنی آقای همسر یک "گیک" است! یعنی کسی که با علاقه با تکنولوژی پیش میرود...و آقای همسر عاشق چنین مادر زنیست. همیشه در شرایط خاص برای خانواده اش از شور و علاقه مادر از تکنولوژی تعریف میکند و به مادرش توصیه میکند شما هم اینطوری باش! در حالیکه مادر آقای همسر همسن دختر بزرگ مادر است!
مادرم به عقیده من، نه چون فرزندش هستم ،یک خلقت بی نظیر است...

پ.ن: به بهانه پیامک امروز مادر بابت اولین سالگرد ازدواج مان!

+ آرزویم هست مادری کنم مثل تو...
الهی سایه ات مستدام باشد مـــــــــــــــــــــــــــــــادر


[ چهارشنبه 91/12/16 ] [ 6:41 عصر ] [ ] [ نظرات () ]

حسابش را بخواهی دوسال پیش در چنین روزی 5 روز از عقد رسمی و دائممان گذشته است.اما من به عنوان یک تازه عروس دل و دماغ هیچ چیز و هیچ کس را ندارم...حتی عزیزترینم که تو باشی!
من دردم انقدر کاری است که نمیتوانم حتی برایت درد دل کنم و اشکی بریزم تا سبک شوم.
دلم برایت میسوزد...تو چه گناهی کرده ای که با ورود تو همه چیز به یکباره بهم ریخت...باورت نمیشود هرچقدر برایت تعریف کنم که چقدر با هم صمیمی بودیم چون تو دیدی با چشمانت تفرقه را!
دلم برایت میسوزد که روز عقدمان که بزرگترین و زیباترین روز زندگی هر زن خوشبختیست حوصله ات را ندارم....اصلا راستش را بخواهی نفهمیدم عاقد کی خطبه را خواند فقط همین را فهمیدم که گفتم: با استعانت از آقا امام زمان و  با اجازه پدر و مادرم بلــــــه!
اصلا انقدر بهم ریخته بودم که یادم رفت دعا کنم،لااقل برای خوشبختی مان...آخر حضرت رسول(ص) فرموده است :
چهار هنگام درهای رحمت آسمان گشوده میشود: هنگام بارش باران،هنگام نگاه فرزند به چهره والدین،هنگام گشوده شدن درب کعبه و هنگام عقد ازدواج!

خدا فقط میدانست چه به دل من گذشته و میگذرد...خودش دعا نکرده همان جا برایم رقم زد خوشبختی ام را...الحمدلله!
من ناخواسته و به دور از همه اتفاقات قربانی شدم....قربانی کینه ها و سیاهی ها...قربانی دعواهای شیطانی نزدیکانم...
من به که بگویم تا باور کند شبی که قرار بود فردایش عقد شوم،به جای اینکه مثل خیلی از دختر ها خوشحال باشم، بعد از آن تلفن ناراحت کننده که به من اجازه حرف زدن نمیداد و دست آخر هم گوشی روی من قطع شد ساعتها نشستم هق هق گریه کردم...حرفهایی زده شد که نه ربطی به ازدواج من داشت و نه به خود من...و گناه من این بود که دوست داشتم سر سفره عقدمان باشد! همین...
و خدا میداند چه گذشت به مادرم....مادری که خود گریه میکند و میخواهد فرزندش که فردا عروس میشود را آرام کند تا لااقل با چشمان پف کرده سر سفره عقد نرود!
آمدند اما ....

یکی هم نیامد! انتظارش را لااقل از او نداشتم که در چنین شرایطی تنهایم بگذارد...تو دیگر چرا قاطی بازی شیطان شده ای؟!
نمیگویم چه بر سر آن دقایق آمد که نگفتنش بهتر است فقط همین را میگویم که له شدم زیر بار درد...دردی که همدمی برایش نبود...یعنی نمیتوانست باشد...چه بگویم به همسفر زندگی ام؟!
و من دیدم که میشود بهترین اتفاق زندگی ام بیفتد اما خوشحال نباشم...نظر من را بخواهی شر شیطان بود که به مرور زمان، با خون دل دفع شد! گاهی با خودم میگویم شاید آن روز نحس بود که اینطور شد!
من تا دوهفته کارم گریه بود...انقدر غریب شده بودیم که بعد از 5 روز از بی کسی،از اینکه کسی از این ازدواج انقدر خوشحال نشده که تبریک بگوید...از آوار اینهمه درد،پناه بردیم به حضرت عبدالعظیم تا مرهمی شود روی زخم دل یک خانواده!
دلم کباب میشود یاد 13 فروردین آن سال می افتم که برای اولین بار جمع همیشه جمعمان شکسته شد و تو ندیدی رنگی از خوشی هایی که همیشه برایت تعریف کرده بودم...و من فکرش را هم نمیکردم که لااقل در این روز تنهایمان بگذارند! تو تازه داماد بودی اما غریب و تنها...انقدر که برایت خاطره خوبی نشد هرچند من تلاش کردم تا بشود...!
همه خوش گذرانی ها و نامزد بازی هایشان را کرده بودند به من که رسید با یک لگد همه چیز خراب شد!
خدای ما هم بزرگ است...حسبی الخالق من المخلوقین!

و این شد که من هرگز خوش ندارم یادم بیاید  25 بهمن را...اصلا با اینکه انقدر زمان گذشته ولی هربار با یادآوری اش درد میکشم..
اگرچه تو بهترینم یادت بود آن روز را و با خوشحالی تمام خواستی که غافلگیرم کنی و کردی...شام آنشب و هدیه ای که تلاش کردی تا تهیه کنی تا برایم خاطره خوشی رقم زده باشی...

ممنونتم همسفرم بابت همه همراهی ها و دلگرمی هایت...

الحمدلله رب العالمین


[ دوشنبه 91/11/30 ] [ 11:9 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

باز هم یک جابه جایی جدید!
این بار به علت دوری محل کار آقای همسر و اذیتی که هر روز تو طی مسیر از جهت ترافیک و آلودگی هوا میشه...
هر دو موافق و راضی ایم و هر دومون خونه جدید از هر جهت به دلمون نشسته...
دو بار در زمان های مختلف برای جابه جایی استخاره کردیم بسیار عالی اومد!
اگر چه اثاث کشی دوباره اونم تو یکسال واقعا سخته اما به رضایت بعدش می ارزه و ما هم  توکلمون به خداست.
هرچند که اکثر اطرافیان طعنه میزنند و مخالفت میکنند اما ما تو تصمیممون به لطف خدا ثابت قدمیم و ایمان داریم که درست ترین راهه
منم با تمام قوا پشت اقای همسر هستم و حمایتش میکنم.

پ.ن: خوشحالیم که این جابه جایی موکول نشد به تیر ماه!چون بدترین زمان تابستونه که تقاضا زیاده و خونه کم و البته که گرونتر! یادم نمیره تابستون چه زجری کشیدیم تو گرما هر روز به مدت دوماه دنبال خونه میگشتیم! اکثر بنگاهی ها دریغ از یک خونه که معرفی کنن..یادم نمیره چه برخورد بدی داشتن باهامون! اما الان منت میکشیدن و هر کدوم یکی دوتا مورد با بودجه ما داشتن!

+دعا بفرمایید.


[ دوشنبه 91/11/30 ] [ 10:5 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

همیشه میگوید ما برای این انقلاب زحمت کشیده ایم.
همیشه میگوید شما آن روزها را ندیده اید،نمیتوانید تصور کنید چه جنایتهایی انجام میشد،برای همین ناشکری میکنید!
همیشه میگوید نان خشک بزنیم در آب بخوریم شرافت دارد تا به آن روزها برگردیم.
همیشه میگوید خوش به حال شما که در جوانیتان انقدر آزادانه میتوانید بروید هیئت،عزاداری کنید،پای منبر اساتید بنشینید..قدرش را بدانید.
همیشه وقتی سخنرانی های امام(ره) از تلویزیون پخش میشود اشکش سرازیر میشود و زیر لب میگوید روحت شاد...

پدرم را میگویم
با همه پیری اش...
دست به عصا
هرسال
پرشور تر و مصمم تر از قبل
یک ربع قبل از ساعت 9شب بیست و یکم بهمن ماه
کت و شلوار پوشیده و آماده ست
تا 5 طبقه پله را بالا برود
و روی پشت بام
الله اکبرش را فریاد بزند
تا به قول خودش دینش رو ادا کرده باشد

همیشه در محله یمان اولین فریاد برای اوست
بماند که در ساختمان 8 واحدیشان هیچکس آب در دلش تکان نخورد
و بماند که سه چهار خانه در محله بیشتر الله اکبر نمیگفتند

پدرم همه مان را مدیون انقلاب بار آورده
حتی پسر 8 ساله برادرم
که هم پای بقیه
با تمام انرژی اش
همصدا شده بود

پــــــــــــدرم
درد انقلاب دارد...

پ.ن: به فدای آن دست های تکیه داده به عصا و آن چروک های نشسته روی چهره ات که یادم نمی آید یک راهپیمایی را نرفته باشی یا از طولانی بودن مسیر خسته شده باشی...
تورا که میبینمت شرمنده میشوم بگویم خسته شده ام!
میبوسم دستانت را...


[ دوشنبه 91/11/23 ] [ 8:47 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

خیلی ناراحت و دلخورم
خشم تو وجودم شعله ور شده
وضو میگیرم
میرم سراغ قرآن
به امید اینکه آرومم کنه
بازش میکنم
اواسط سوره شوری ست
به آیه 43 میرسم:

"ولمن صبر وغفر ان ذلک لمن عزم الامور"
اما کسانى که شکیبایى و عفو کنند، این از کارهاى پرارزش است! (43)

انگار آبی میشه رو آتش وجودم
حالا دیگه آرومم
یقین دارم آیه اتفاقی نبود
خدا میخواست بامن حرف بزنه و درست ترین راه رو بهم یادآوری کنه
میرم سراغ گوشیم
به همونی که چند دقیقه پیش به ناروا عصبانیم کرده بود پیامک میدم
شرمنده ام...نمیخواستم اینطوری بشه...مثل همیشه بزرگواری کن و منو ببخش ..و ...
بعد هم براش دعا میکنم تا خدا به قلبش صبر و آرامش عطا کنه..

ورق برمیگرده!
به خیر و خوشی...


[ چهارشنبه 91/11/18 ] [ 1:16 صبح ] [ ] [ نظرات () ]

حاضر بودم خودم مریض باشم ولی مریضیتو نبینم
هر بار که درد میکشی
جون منم میاد بالا و میخواد تموم شه...
طاقت این صحنه رو ندارم که از درد میفتی زمین و ناله میکنی...
مرد من!
با همه قدرت و هیبتی که تو فکر و روحم از تو دارم
چقدر سخته تو این حال ببینمت
اصلا
یکباره همه چیز آوار میشه روی سرم...

پ.ن: به فدای همه اعتقادات و ایمانت که تو اوج درد نماز جماعتت ترک نمیشه!
کاش من هم بتونم بهت برسم...

+ رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی


[ شنبه 91/11/14 ] [ 11:53 عصر ] [ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من کیستم ؟ بر جا ز کاروان سبک بار آرزو، خاکستری به راه.... گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان، اندر شب سیاه....
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 53
بازدید دیروز: 54
کل بازدیدها: 146372